نوشته های بی‌ ملاحظه



هیج حوصله ندارم. هیچ. هیچ. هیچ.

هی به ردیف تصمیم. هی همش هم یادت میره.

امروز بعد از چندین ماه فلج خواب شدم باز. جیغم زدم که هم‌اتاقیم بیدارم کنه.گفت صدای جیغمم رسیده اما بیدار نکرد. همه تکنیکامم یادم رفته بود. 

دکتره می‌گفت زیبایی برای یه زن وقتی محسوسه،میشه  تعریف» اون زن. چی از این تخمی‌تر؟ 


آدم مثلاً تصمیم می‌گیره دیگه حوصله فلانی رو نداره. چون فلانی تعریفی تخمی ازش داره. 


همینا.


سخن از پچ‌پچ ترسانی در ظلمت نیست.

اما سخن از روز و پنجره‌های باز و هوای تازه و فلان هم نیست و همچنین تولد و تکامل و غرور. اما خب شما به چمنزار بیا.


هم‌اتاقی جدیدم مثل خیلی از چیزای جدید اولش برام جالب بود. وردنه با خودش اورده که نون بپزه. بیشتر از پونزده جفت کفش اورده. بیشتر از اون تعداد دوست‌پسر داره. اینکه انقد با من فرق داره برام جالب بود. اما الان دیگه کاملاً حوصله‌سربر شده. فکر کن هر روز هر روز پنج ساعت و نیم پای تلفن همون حرفا: چی پختی، چی می‌پزی‌، چی میخوای بپزی. به کی دادی به کی داری می‌دی به کی می‌خوای بدی. 

حالا منم هسته اتم نمی‌شکافم ولی انصافاً مغز کسی رو نجویدم نمیجوم و نمی‌خوام بجوام.



دلم می خواد براتون بنویسم. بگم حالم خوب شده بعد از چند وقت. ولی به نظرم خیلی لوس میاد گزارش دقیقه به دقیقه احوالات دادن. 

چند روز پیش یه چی نوشتم براتون (آره هی براتون هی براتون!) اما منتشر نکردم. ترسیدم حال موقتی مسخره‌ای باشه. شعاری و بی پایه و اساس. 

اما حالا می‌بینم نه نبوده. 

این بود:


اگر منو خوندید تا اینجا. اگر یک در هزار فکر کردید چیز به دردبخوری خوندید تا حالا از من. همه‌اش رو می‌تونم پس بگیرم و به جاش این چند خطو بهتون ببخشم و اگر دیگه هرگز منو نخوندید برام مهم نخواهد بود:

سرخوردگی‌هاتونو در آغوش بکشید. هیچ چیزبه اندازه اونا برای روح آدم خوب نیست. هیچ چیز  اندازه اونا آدم رو آزاد نمی‌کنه. شکست بزرگترین موهبتیه که به انسان بخشیده میشه، توسط خودش و دنیای اطرافش. هربار شکست آدم رو به لایه عمیق‌تری از درونش می‌بره. هر بار شکست بند دیگه‌ای از درون آدم  رو پاره می‌کنه و تعریف بهتری از آدم به خودش میده.»




ایده جالبی به ذهنم رسید. بیایید این طور بهش نگاه کنیم. این یک بازی است. زندگی‌تان. همه چیز از صفر شروع شده است. شما را ناگهان صاف گذاشته‌اند توی شرایط فعلی‌تان. یعنی فرض کنید هر گندی تا حالا زده‌اید خودتان نزده‌اید و هر گلی هم که کاشته‌اید خودتان نکاشته‌اید. برداشته‌اند شما را با عقل الانتان گذاشته‌اند توی تن فعلی‌تان. توی خانه فعلی‌تان. با خانواده فعلی‌تان. با سواد فعلی‌تان با شرایط اقتصادی فعلی‌تان. با سن فعلی‌تان. با روابط فعلی‌تان. بعد بهتان گفته‌اند برو ببینم چه کار می‌کنی باهاش.

فرقش چیست؟ بار گناه کرده نکرده‌های گذشته از روی دوشتان برداشته شده و شوق آینده توی دلتان گذاشته شده. بهتان اعتماد شده. یک زندگی را دستتان داده‌اند و شما می دانید که می‌توانید درستش کنید.

یادم می‌آید دو سه سال پیش که خیلی از خودم به خاطر توقف چندساله زندگی‌ام از هر جهت، شاکی بودم یک روز به خودم نهیب زدم که: اصلاً فرض کن تو را به جرم غلط نکرده‌ای اشتباهی انداخته بوده اند زندان. حالا آزاد شدی. از این که بدتر نبوده. بوده؟! این بهم کمک کرد تا خودم را جمع کنم.

حالا امشب اینجا نشسته‌ام و دارم تصور می کنم من را از عالمی دیگر گذاشته‌اند وسط این بازی سه بعدی. نقطه آغازش همین‌جاست. توی همین سالن بوگندو. 


مثل خوره به جانت می افتد که: می‌توانست بهتر باشد. می‌توانست خیلی بهتر باشد. می‌توانست چنین باشد و چنان باشد.

به خاطر بیاورید زمانی را که خواستید چنین و چنان شود و شد.حظش را بردید نه؟ 

و زمانی که چنین و چنان نشد.  واقعیت ناگوار پیش‌بینی نشده‌ای تف شد توی صورتتان. درهم شکستید؟ 

مثل لگویی فروریخته‌ام. باز می‌خواهم از نو بچینم خودم را. و راستش از این بازی مسخره حسابی خسته‌ام. اما مگر سیزیف چاره‌ای  داشت مثلاً جز اینکه با خودش آواز بخواند یا خیال بپردازد. یا باران و سایه و آفتاب را بالای سرش جشن بگیرد؟ 

میتوانست بهتر باشد. کن لقش نشد. 

همین را دوست می‌دارم. 

 احمقانه یا حتی محقر؟ اما صادقانه متعلق به من است. 



آقا اینم بگم بعد میرم سراغ زندگیم. 

یه روزایی میان، انقد روزای خوبی ان. اون کتابی که به نظرت شاهکار بود،  اون فیلمی که به نظرت خدا بود. اون آدمی که به نظرت اونهمه خفن بود انقد که میخواستی از شدت خفنی ش خفه ش کنی، تو اون روزا بهشون نگاه میکنی  میبینی عههه! عینهو حیاط  مدرسه ی کلاس اولت وقتی بعد از ده بیست سال دیدیش، همونجور یهو انگار آب رفتن.  با خودت میگی من چرا فکر میکردم این اونهمه بزرگه؟! 

اما حالا که بازم گاهی مثلا  آدمی رو میبینم که بزرگیش (حالا گیریم تو یه زمینه فقط، مسلما زمینه مورد توجه خودم) بیشتر از ظرفیتمه و نفسم بند میاد به خودم میگم یوااش یواااش! تجربه ثابت کرده اگه دختر خوبی باشی غذاتو تا آخر بخوری و صبر پیشه کنی، روزایی میان که انقد قد کشیدی که دیگه قامت این یارو به چشمت نیاد. 



دراز کشیده ام وسط دردهام. تسلیم و آزاد. 

_چرا مواظب خودت نیستی؟ 

_حوصله اش نیست. 

راه فراری نیست برای بچه ای که تکلیفش را ننوشته. مدرسه برود معلم بازخواستش می کند. خانه بماند مادر ملامتش. کوچه بگریزد آخر شب گناهش دوچند شده . 

آه طفلک، طفلک.


وقتش رسیده با خیلی چیزها خداحافظی کنم و به خیلی چیزها سلام بگویم. 

اینجا گفته بودم از چهارستونی که زندانی ام کرده. 

می‌خواهم خانم خودم بشوم. 

آنقدر احمق نیستم که این تصمیم یک شبهٔ من باشد و گمان کنم از فردا صبح من آدم دیگری هستم. بیشتر فکر می‌کنم که توی مقدمه‌اش بوده‌ام. سال‌ها. و حالا می خواهم خود داستان را شروع کنم. هیجان‌زده‌ام، البته! اما آنقدر خام نیستم که ندانم این هیجان خاموش خواهد شد و من خواهم ماند و تلاش. تلاش. تلاش. 

اما من می‌خواهم خانم خودم باشم. 



مادرم دوستی دارد که عادت داشت وقتی خبر پیشرفت کسی می‌رسید چیزی شبیه این می‌گفت: این را من می‌شناسم این‌ها تازه همین پارسال گاوگوسفندهاشان را فروخته‌اند» مادرم هر بار جواب می‌داد: بشر قابل ترقی است!». حالا این عادت از سر دوست مامانم افتاده و گه‌گاه مثلاً  می‌گوید :فلانی چقدر زرنگ شده»

جدا از این فضای تفکرِ دوست مامانم، این جمله یاور خوبی است برایم. به گندهایی که زده‌ام فکر می‌کنم. آن‌جاهایی که نباید. جلو آن‌هایی که هیچ نمی‌خواستم. بعد به خودم نهیب می‌زنم: بشر قابل ترقی است! گند زدی. نمردی که! فوقش می‌گویند این همان بود که فلان. خب که چی؟ کیفیت عالی بشر همین است که قابل ترقی است! 



به نظرم خیلی عجیبه که نمیشه خاطرات رو تکرار کرد. نمیشه من بخوام الان هشت سالم باشه یه صبح پاییزی باشه تو کوچه صدای اتیشی که واسه قیرگونی روشن کردن بیاد و بوی زننده قیر.  هیچ دلیلی پیدا نمیکنم واسه اینکه چرا نباید اون خاطره با جزییات مو به مو تکرار بشه. اگر قرار بوده بیاد که بره چرا اومده اصلاً. 

جایی توی بی زمان تمام ماجراها و احساسات ما باید ثبت شده باشن. جایی که بتونیم بریم و هر چقدر خواستیم تکرارشون کنیم. وگرنه چرا زندگی کردیم. 


که البته شاملو هم میگه آنکه می‌گوید دوستت دارم دل اندوهگین شبی است که مهتابش را می‌جوید.

عشق دردایرهٔ بزرگی از تعاریفش بی‌نهایت شخصیه. فقدان چه کسی می‌تونه اشک‌های آدم رو اونجور بی‌اراده* سرازیر کنه جز خود آدم؟ 

غم اون معشوق زیبای دست‌نیافتنی فقط آینهٔ این حسرته که می‌تونستم چنین باشم یا چنان. همینه که گفته میشه عشق بستر رشده. 


*اینجا این ترانه گوگوش تو ذهنم اومد: عشق! اشکی که داره بی‌اراده می‌ریزه



چو اندیشه ی  یاری دادن به  کسی کردی که دست نیاز به سویت ول نداده (حتی فقط اندیشه، خود عمل بماند)  یو ویل دفنتلی مِیک ا فول او یورسلف. 

.

من دوست هایی داشته م که تو سیزده سالگی چیزایی رو میدونستن همینجوری خدادادی و عمل میکردن صدالبته، که من تو سی و صد سالگی تازه بهشون رسیدم و کلی مفتخرم که شروع کردم که تلاش کنم که عمل کنم بهشون. اصلاً هیچی با استعدادهای الهی قابل مقایسه نیست.اما خب سگ خورد. بازم نرسیده نمردم شکر. 


پی نوشت: پایین سه نقطه ربطی به بالاش نداره.



این روزها با لحظه ها نشسته ام یک جرعه من یک جرعه آنها به سلامتی هرچه به فنا رفته و آنچه به فنا نخواهد رفت شراب رنگارنگ مهیجی می نوشیم. زندگی ام رنگی به خود گرفته باز، که به چپم نیست که چه از سر گذرانده بودم قبلاً، که گذشته چه بود و چرا. و به راستم نیست که اگر فلان و اگر. اگرها مانده اند بیرون گود و سفیهانه و نومید مینگرند که چه ساده جایی برایشان نیست. 

همه ی چیزهای خوب و تازه ای که هر روز از طرفی سر میکشند به سویم به کنار، این حس که من خدای خودمم. این. این مترین ماجرای من است این روزها. 



تا کی به تمنای وصال تو یگانه. 

من با این آهنگ بالغ شدم. همون زمانی که مدام از تلویزیون پخش میشد. غرقش می شدم. و از همون سالها تا الان کمتر روزی بوده که زیر لب یا تو مغزم زمزمه ش نکنم. اما از وقتی دیگه تلویزیون پخشش نکرد یا من تلویزیون ندیدم گوشش نداده بودم تا امروز که تو یوتیوب برام پیشنهاد شد. شنیدن کی بود مانند زیر لب با خودت زمزمه کردن!  البته در واقع برعکسش.

فرضیه جالبی همیشه تو سرم بوده که آهنگ های مورد علاقه، یا آهنگایی که آدمو بیخیال نمیشن تصویری از درون آدمن. حرفایی که خودت باهات داره. این آهنگه یه ذره بیشتر ازینا باهام داره گمونم، بیشتر از حرف. 


دوست دارم بنویسم زیاد. 


دلم می‌خواد بینایی‌م کامل برگرده. از این وضعیت اینو ببین اونو نبین اونو کج ببین اونو تار ببین خسته شدم. 

یه نقطه‌ای هست وقتی آدم تو سرازیری می‌افته. اسمشو می‌ذارم نقطهٔ حساس سرازیری. آدم اونجا به خودش بیادسقوط نمی‌کنه. و البته مث بقیهٔ نقطه‌های دنیا نقطه نیست در واقع. یعنی هر جایی می‌تونه باشه. مسئله برخورد آدم باهاشه. اینکه یه جایی (یه جاهایی)  بالاخره آدم جدی بگیره.

یکی دوتا فیلم دارم. این روزا می‌بینم.

دارم زور خودمو می‌زنم که بنویسم. معلوم نیست؟ چرکنویسم لبریزه. ولی همش نصفه. موضوعات خوبی. ولی قلم خسته‌ای. قلم بی‌حوصله‌ای. یا قلم در حال استراحتی شاید. مثلاُ دربارهٔ ادواردو که با یه کاغذ و قلم و یه لبخند و یه جفت چشم خیلی شیطون و صدای اوهوم اوهوم نزدیک شد و  پیشنهاد بیرون رفتن داد نوشتم. اما دیگه حال نداشتم ادامه‌شو بگم که آخرش بهش گفتم کلک سرکارم گذاشتی و لال نیستی! و پیوست کنم که پشیمونم نیستم تازه که انقد وحشی بودم چون آدما وحشی‌ان دیگه. 

یه دختره هست شعرای خوبی می‌نویسه. هر روز شعر می‌ذاره تو فیسبوکش. کم و بیش مث منه سبکش ولی دارم فکر می‌کنم احتمالا اون موفق‌تر می‌شه و معروف. چون پرکاره. یه چی به من بگید پیشرفت توش به تمرین و تکرار ربطی نداشته باشه. 

جدی اگه به ذهنتون می‌رسه برام پیام بذارید. به ذهن من هیچی نمی‌رسه. این تمرین یا تلاش یا ممارست یا کوشش یا چه می‌دونم هر چی اسمشه به قول اون استاد حلقه‌به‌گوش، شال‌به‌گردنمون خیلی کروشال»ه.




پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
بر آنم که باشم
.
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
.
هنگامی‌که می‌خندم
هنگامی‌که می‌گریم
هنگامی‌که لب فرو می‌بندم
در سفرم به سوی تو


پنج دقیقه‌ای دارم برای نوشتن. 

از این عادت‌ها نداشتم هیچ سالی که بگم چگونه گذشت و چی شد و با آرزوهای زیبا.

اما الان تو این پنج دقیقه چیز دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسه جز ۹۷. نود و هفت وحشی! پنجه در پنجه‌ش انداختم و مفتخرم بگم که من وحشی‌تر بودم. نود و هفت برای من سال بزرگی بود. نه به خاطر اتفاقاتی که توش افتاد. به خاطر اتفاقاتی که توم افتاد! به خاطر شروع اتفاقاتی که توم داره می‌افته.


این لکنتی که به جون نوشتنم افتاده رو به فال نیک می‌گیرم. با سه تا زبون متفاوت  که یکیش دستش و اون یکی پاش شکسته دارم سروکله می‌زنم. عقب کشیدن فارسی طبیعیه و گمون میکنم وقتی برگرده خوب تر برگرده. 


دوباره با یه آهنگ جدید دارم خودمو خفه میکنم. که البته آهنگ پرمایه ای نیست و به همین خاطر هم چند روز دیگه تبدیل میشه به آهنگی که ازش بالا میارم. 

بعضیاشون ولی اینطوری نیستن.  بعد از برای اولین بار شنیدنشون،یه ماه تمام  شب و روز، تو کوچه وچهار راه و  آشپزخونه و توالت،  و در نهایت وفاداری بدون اینکه حتی تصادفاً آهنگ دیگه ای پخش شه، گوششون دادی، اما هنوزم، هنوزم، هنوزم بعد از چندین و چند سال همین که تو پلی لیستت نوبتشون میشه آب دهنتو قورت میدی، ابروهاتو شکل دو ضلع یه لوزی میکنی چشات برق میزنه بدنت شل میشه و گوشات عینهو گوشای گربه در وقت حساس میزنن بیرون. این آهنگا تک و توکن. 




پست‌های سخیف روزگار به تو چه؟ آخه به تو چه؟ بذار هر کی دوست داره در "سخافت" خودش بلوله. سخیف‌تر از سخیف‌پندار هم مگه داریم؟ 

باشه در ملامت ملامت‌گویان نمیگم که خر به نظر برسم اما فقط اینو بذار بگم خفه‌م نکنه:

 نقد رفتارهای اجتماعی باشه قبول. اما تو برو خود را باش. این دسته اینجوری‌ان اون دسته اونجوری‌ان؟ تو چه‌جوری هستی؟ فقط بلدی بگی اوه اینا بوگندو‌ان اونا دماغو‌ان؟ تو تنبون خودتو دیدی کجای کنته؟ ندیدی؟ لازم نیست ببینی. صدای خودتو بشنو. یا نوشته‌های خودتو بخون متوجه می‌شی. لازم نیست حتی کمی هم باهوش باشی. هر چی که باشی متوجه می‌شی. بس که جمع بستن و دسته‌سازی کردن خاک بر سرشه.


قشنگ دارم با گوشت و پوست و استخوون و دندون و مو و ناخن حسش میکنم. بوی نم بارون تباهی میاد. معجزه است.اگه نباره. چون این آسمون حالا دیگه  پُر و سیاه شده.

من این حال رو تماما تجربه کردم قبلا. کامل میشناسمش به قول نامعروف:

I'm repeating an old stupid terrible pattern. Last time I couldn't find a way out. It just threw me away. 


*عنوان از ترامادولِ شاهین نجفی




تا حالا این اتفاق هزاربار برام افتاده. یه چیز بدی رو هی کش می‌دم چون ماتحتم امر فرموده. چون حال ندارم چند دقیقه یا چند ساعت یا تو چیزای جدی‌تر چند روز نهایتاً وقت بذارم و یه چیز بهتر رو جایگزین کنم. 

سه هفته است پرده گوش خودمو سوراخ کردم درس خوندنمو به تعویق انداختم چون فایل صدای ضبط شده‌ای که دارم هوا داره و استاد سین و شین می‌زنه! حال نداشتم فایل حاضر آماده و باکیفیت یکی دیگه از بچه‌ها رو دانلود کنم. سه هفته‌مو همچنین گوشمو فدای پنج دقیقه فقط پنج دقیقه تحمل تغییر کردم. 

تو  رابطه‌ با آدم‌ها هم همین بوده‌ام بدبختانه.



رنجی که افسردگی به روان فرد وارد می‌کنه به عنوان بیماری یه وجه قضیه است. وجه بزرگی‌ش فاصله‌ایه که بین فرد و دنیای بیرون می‌ندازه. تلاش فرساینده‌ و ناموفقی که افسرده جان یا افسرده خان می‌کنه در جهت اینکه اعلام کنه من نرمالم. 


جوونتر که بودم نسبت به عشق، آدما، رابطه‌ها نگاهی خیلی غیرواقعی داشتم. البته که کاشکی تصوراتم محلی از اعتنا داشت. 


پی‌نوشت بی‌ربط: دوست دارم گاهی گزارش‌نویسی روزانه کنم. شاید یخ قلمم بشکنه لااقل. ولی چه‌جوری روزانه‌نویسی خوبی کنم وقتی نمی‌تونم آزادانه بنویسم.


بابام می‌کوید شهرمان سیل آمده. سکوت می‌کنم. می‌گوید: همه جا رو آب برد. می‌گویم: اوهوم. می‌گوید: اوهوووم؟! می‌گویم: خب چه کار کنم مگه من غریق نجاتم؟! می‌خندد. خودم هم برای خودم عجیبم گاهی. بابا ناراحت نیست از بی‌احساسی من. 

من بی‌احساس فکر نکنم باشم. فقط خب. خب آنجا را خیلی وقت است آب برده. من را هم تازه برد با خودش. نه از من چیزی مانده نه از آنجا. کی برای چی دل بسوزاند؟



Nino is late. 

Amelie can only see two explanations:

 1 - he didn't get the photo.

 2 - before he could assemble it, a gang of bank robbers took him hostage. The cops gave chase. They got away. but he caused a crash. When he came to, he'd lost his memory. An ex-con picked him up, mistook him for a fugitive, and shipped him to Istanbul. There he met some Afghan raiders who too him to steal some Russian warheads. But their truck hit a mine in Tajikistan. He survived, took to the hills, and became a Mujaheddin. Amelie refuses to get upset for a guy who'll eat borscht all his life in a hat like a tea cozy.


تو رابطه های خوب یه نقطه ای هست به اسم "اولین روده بری با همی" ( تو دوستی های ساده هم هست). جایی که دو طرف  درک مشترکی از دنیا رو میون خودشون پیدا میکنن به طوری که تا مرز پاره شدن روده هاشون با هم میخندن. این اشتراک اونقدر باارزشه که  از اون نقطه به بعد دیگه برای هم اون آدمای معمولی نمیشن که نمیشن. 



 فکر میکنم فهمیدم چرا دیگر دست و دلم به نوشتن نمیرود. میان دست و پا زدنم برای گریز از بیهودگی بدجوری لگدمال شده. اعتراف میکنم بیشتر نوشتن هایم میانه ی بطالت هایم حادث شده اند و حالا که سر آن دارم (یا خودِ خودِ اسطوخودوس) که دیگر تن نسپارم به نکردن، به هیچ نکردن، نوشتن پا پس کشیده. 

.

به هرحال اینطوری نیست که یک روز صبح توی اتوبوس تصمیم بگیری دیگر "نکردن" را تمام کنی و پستی درباره اش بنویسی. با حالتی فلسفی از اتوبوس پیاده بشوی و ظهر آن روز وقتت واقعنی طلا شده باشد و به جای آفتاب توی آن روز بارانی که روز قبلش چترت را گم کرده بودی بدرخشد. چون من میدانم. هزارتا از این تصمیم ها گرفته ام. 


آقا من خیلی فکر کردم کلمه درخوری به جای "نکردن" پیدا کنم. اگر ذهنتان خراب نباشد این بهترین و کاملترین توصیف حال زار امثال من است. ماهایی که به تعبیر آکاپاتوییوی آبی* درک خوبی گاهی خیلی خوبی گاهی متاسفانه خیلی خیلی خوبی از دنیا داریم اما الکنیم و ته هنرمان وبلاگی است پیدانشدنی. 


  *دنبال این عبارت نگردید. من به قدر کافی گشته ام تا پیدایش کنم. 


نگاه می‌کنم می‌بینم ساعت یازده و یازدهه. مثلاً باید آرزو کنم. اول می‌خوام یه چیز غیرممکن بشه. بعد می‌گم نه خب به جاش اون چیز ممکن بشه. بعد می‌بینم اون چیز ممکنه، ممکنه برای من آرزوی خوبی باشه اما برای کسی دیگه کابوس می‌شه. بعد آرزو می‌کنم یه چیزی بشه به نفع همه بشه. بعد احساس خودانسان‌دوستی! می‌کنم و لحظاتی به خودم مفتخر می‌شم. بعد از این همه سطحی بودن خودم خجالت می‌کشم. بعد می‌گم خب چه کار کنم پس؟! می‌گم خب یه چی بشه که درسته و منم انسان‌دوست نیستم اصلاً. بعد می‌بینم تهش این خود ماییم که انتخاب می‌کنیم چی درسته. تمام تلاشمو می‌کنم که به اون کلیشهٔ اصلاً درستی وجود نداره» نرسم. بعد می‌بینم ساعت شده یازده و بیست و دو دقیقه و من هنوز نتونستم یه آرزوی تخمی کنم. 



مثلا میشه یکی خیلی مجیکالی از ایران برای من چندتا کتاب خیلی خوب به فارسی بفرسته؟ داستان کوتاه، رمان، شعر. وووییی. اصلاً تصورش تمام سلولامو از خوشی به لرزه می‌ندازه. 

کن لقت زندگی که همچین آپشنی برای من نداری. منم بلتم چکار کنم. چکار» سر هم کنم.



بیایید خر نباشیم. بچه نباشیم، ساده نباشیم،  احمق نباشیم. اوشگول نباشیم. خوش باور نباشیم. اورانگوتان نباشیم.

شماها که نیستید.

بیایم خر نباشم. بچه نباشم. ساده نباشم. احمق نباشم. اوشگول نباشم. خوش باور نباشم. اورانگوتان نباشم. 


عوضش برای دل خودم هر چی خواستم بنویسم.



طبق معمول.

میترسم پیر شم و دم مرگ ازم بپرسن زندگی خود را چگونه گذراندی بگم طبق معمول! 

یه ذره برام عجیبه با وجود اینکه توی خودم خیلی طبق معمولی ام اما شرایطم کم و بیش یه تغییراتی میکنه. شاید به خاطر اینه که لااقل حرصشو میخورم!

تلاشام پیشاپیش محکوم به شکستن. دراز کشیدم پشت پنجره ای که مه غلیظی پشتش تا خود شیشه هاش اومده. وسوسه ی ناچیز تصمیم دوباره ای تو سرم میچرخه و بهش بی اعتنام چون میدونم تلاشام پیشاپیش محکوم به شکستن. غرق در ناامنی و اضطراب و نامطمئنی امورم. این شده بک گراند زندگیم. و دیگه پذیرفتمش و مثل گذشته خیلی رنجم نمیده. 

برای اولین بار بعد از ماه ها دلم غذای ایرانی میخواد. خورش قیمه. پلو آبکش شده. 

برای اولین بار بعد از سال ها،  ناتوانی هام تو بدیهی ترین امور زندگیِ روزمره، دل شکسته ام نمی کنن. 






من شعرهایم را توی باغچهٔ پشت قبرستان زیر درخت سروی که همزادم است خاک کرده‌ام. 

دیروز درخت دو بار خجلت‌زده به من گفت که باکره‌ای باردار است. 

مردی  را می‌شناسم که هزاران سال است دربستر جانم با چشمان بسته همآغوشی می‌کند. 

همین روزهاست که درخت رستاخیزی بسراید. 



با خودم قرار گذاشتم که آزاد باشم توی لغزیدن. توی اشتباه کردن. توی، نه مثل یک احمق، که خود یک احمق شدن. با خودم قرار گذاشتم که راحت باشم گلاب به روی شما توی ریدن. و همه این‌ها به معنی این نبود که قبلاً آزاد نبودم و نمی‌ریدم. به معنی این بود که بعدش توی سر خودم نزنم. با خودم بد نباشم. که بعدش خواب بد نبینم. که بعدش هی لب‌هام را الکی جمع نکنم و هی مثل بازنده‌‌های ابله احساس رقت‌بار گریهٔ بیخودی داشتن را نداشته باشم. 

خب حالا وقتش است. باید سر قرارم بمانم. قرار این بوده که قرار نبوده من کار درست را انجام بدهم. قرار این بوده که ضعیف و ضایع و تنبل باشم. دست مریزاد. ای ول به خودم. سر قرارم هستم.



انقدی بالا هسته‌ایم که دیشب سه ساعت یک ضرب (حالا با که‌های وسطش!) pro-drop analysis را روی non- null subject ها خواندیم و امروز هم عکس خود را در حالی که لبخندلرزانی روی لبمان می‌درخشد پهلو به پهلوی آکاپاتوییوی آبی چرک! گذاشتیم دسکتاپ لپتاپمان! بوخودا اولین بار است از این غلط‌ها می‌کنیم. همچنان شرمنده فارسی رو به زوالمان هم هستیم.

کاش این فاز این دفعه کمی بیشتر بماند. بدی‌اش این است که بهش واقفم. می‌دانم وقتی این همه به ذات زندگی نزدیکم بیشتر در خطرم. سقوط همین‌جا جلو پایم است. کاش جدی‌ترش بگیرم. کاش جدی‌ترم بگیرد. کاش من را بپذیرد این پذیرفتن افسانه‌ای.




من شعرهایم را توی باغچهٔ پشت قبرستان زیر درخت سروی که همزادم است خاک کرده‌ام. 

دیروز درخت دو بار خجلت‌زده به من گفت که باکره‌ای باردار است. 

مردی  را می‌شناسم که هزاران سال است دربستر جانم با چشمان بسته همآغوشی می‌کند. 

همین روزهاست که درخت رستاخیزی بسراید. 



همهٔ ما ترس از دست دادن داریم. و تا وقتی از دست ندهیم نمی‌دانیم که می شد بدون آن هم زندگی کرد. 

اما وقتی چیزی از اولش مال تو نیست، چیزی از اولش مثل امانتی است، ترس نگه داشتنش انگار بیشتر است. رابطه‌های موقتی مثلاً. آدم‌هایی که مثل سکه‌ای گوشه‌ٔ تاریکی توی خیابان پیدایشان کرده‌ای. توی دستت را نگاه کرده‌ای و هیجانت توی ناامیدیِ این که مال من نیست» یا این که به کار من نمی آید» رنگ باخته. بعد ترسیده‌ای که آن چیز غریب یک طوری‌اش باشد و من اصلاً چه می‌دانم این از کجا آمده و.».

.

دلم می‌خواست حرف تازه‌ای داشتم. از خودم. از خود خودم. 

دریغ بزرگی است.



بارانی است. نشسته ام توی سالن مطالعه کوچک اینجا. سکوت انگار سکوتِ قبل از محاکمه ی بعد از مرگ است. جز من کسی توی سالن نیست. جیبی اینجا بود رفت. جیبی اسم پسر سیاهی بود که همین یک ربع پیش شناختم. از آن پسرهایی که تخم دارند ازت بپرسند چرا داشتی توی پارکینگ راه میرفتی. بگذریم که اول تو تخم کردی و لبخند زدی! 

دلم برای کتاب به فارسی (رمان، داستان، ترجمه ی خوب، شعر) تنگ شده. توی پارکینگ راه میرفتم و فکر میکردم با کی خوشحال بوده ام. 

دوست دارم عکس بگذارم اما با موبایل روی بلاگ اسکای نمیتوانم. و شاید هم بهانه میکنم. چند روز پیش شعر تازه ای نوشتم. در رسای امتحانی که خراب کرده بودم و من را خراب و مریض و ایضا دگرگون کرد. شعر خوبی شد. 

هر چی کنت پاره تر شعرت غنی تر. 


دلم سفره انداخته. توی تراس دلبازی. گل گذاشته و سبزی و نمک و نان گرم. 

والا من اگر بدانم چه خبر است! 



حالا که هیچکس خودش را مسئول درست کردن این افتضاح نمی‌داند من مسئولم. آره من. هر کاری هم بلدم می‌کنم تا درستش کنم. حیف از من نیست آخه که ک.ن لقانی چنان، چنان حقی را داشته باشند نسبت به من؟

هیچکدامتان هم طرف من نیستید؟ نباشید. 


دوست دارم باز عکس بگیرم. بعد از خیلی سال. بیخودی و بی‌ملاحظه. مثل همه. 

قرار نبود اینجا بنویسم که کمی به سامان‌تر شدم چون اینجا نحسی مخصوصی داره و هر وقت هر چیز خوبی توش نوشتم دو روز نکشیده به گا رفته. به هرحال اضطراب سیاه کشنده‌ای (به کسر یا ضم ک فرقی نداره) دارم. این همه بی‌قراری همش سهم یک نفر انصاف نیست. 



خانوادگی‌ آمدند پسر لابد هجده ساله‌شان را گذاشتند توی خوابگاه. باباهه زودتر از بقیه آمد بیرون و توی پارکینک ایستاد. شروع کرد به سیگار کشیدن. عینکش را هم درآورد. پشتش به من بود. نمی‌دانم. 

یاد بابای خودم افتادم که چهارده سال پیش من را گذاشت توی خوابگاه و بعد رفت نشست روی پله‌های جلوی خوابگاه و گریه کرد. حتماً عینکش را درآورده بود. 

من نمی‌فهممشان چون به قول معروف خودم بچه ندارم که بفهمم. اما گمان می‌کنم این‌ها برای خودشان گریه می‌کنند. حتماً یاد این می‌افتند که روزگاری پوشک این بچه را عوض می‌کرده‌اند. آن روزهایی که روی سرشان مو داشت. تنشان گرم بود و صبح تا شب دنبال چیزی که نمی‌دانستند چیست الکی می‌دویدند و آن بچهه خوشحالشان می‌کرد که لااقل دلیلی دارند. بعد حالا برای اینکه هیچ‌وقت نفهمیدند واقعا چرا می‌دویدند گریه می‌کنند. من چه می‌دانم.

امروز که به آن بچه خیره شدم، با آن صورت تپلی و چشمان گرد و سیاه. همانی که شبیه محصول بالقوهٔ من و یک بنده خدایی بود، فکر کردم یک بچه، بچهٔ من توی این دوره از زندگی‌ام می‌تواند آسانترین پایان من باشد.




آنقدر احمق نیستم که همه چیز  را به تو منحصر کنم. هیچ اولینی را. اولین بوسه یا اولین لرزش یا اولین بازی دیوانه‌واری. هیچ فیلم معرکه‌ای. اسم خیلی خلاقانه‌ای. یا حتی سفر به قشنگترین شهر دنیا را. من همه چیز را پیش از تو دیده‌ام، دانسته، شنیده یا بوسیده‌ام. 

تو سر وقت نمی‌رسی. مثل دانش‌آموزی که نصف کلاس را از دست داده می‌آیی. من تو را گیج و منگ وسط کرده و نکرده‌هام کشف می‌کنم. اما تو در تکراری‌ترین تجربه‌های من منحصربه‌فردی. و این تو را کسی دیگرم می‌کند.



بعد از هفت ماه رمان نخواندن الان که رمان جدیدی را شروع کردم به این حقیقت پی بردم که من برای ادبیات هم رنج می‌کشیده‌ام. کتاب را باز کردم و با انبوه اسم‌ها و آدرس‌های ناآشنا و اطلاعات حوصله‌سربر در چند صفحه آغازین رمان روبرو شدم. اما به جای بستن فایل تحمل کردم. این واکنشم مثل واکنش کسی بود که بعد از ده سال دوباره سوار دوچرخه شده و گرچه لق می‌زند اما می‌داند که باید چه کار کند. قلق رنج و تحملِ بخش‌های کسالت‌بار کتاب‌خوانی بخشی از ناخودآگاهم شده. 

ولی دربارهٔ کتاب‌خوانی نمی‌خواستم بنویسم. می‌خواستم دربارهٔ رنج و قلق و این‌ها بگویم. به قول دوستی خوابیدن هم رنج‌آور است. فقط قلقش را بلد شدیم. 

هیچی دیگر. از رنج نگریزیم. اگر نمی‌خواهیم بمیریم.



احمقانه‌ترین چیزی را که می‌خواهی بنویس اما تکراری نباشد.مثلاً من اگر مرد بودم توی رابطه با دخترها چطور می شدم؟ اولین باری نیست که بهش فکر می‌کنم. هربار بی‌فایده است. نمی‌توانم تصورش کنم. اما گمان کنم  به هرحال مرد خوش‌مشربی می‌شدم. دلبر و دست‌ودلباز. اگر از یکی خوشم می‌امد و می‌خواستم باهاش بمانم حسود هم می‌شدم. چیزهای خاک بر سری هم دارند به ذهنم می‌رسند که خب بالاخره چیزی احمقانه و غیرتکراری نوشتم و بیخیال دیگر.

 


همان جای طبق معمولم، سالن مطالعه. اینجا آخرش گرم نشد که نشد. گفتم آخرش چون حالا گیریم جولای آفتاب درآمد میخواهم چه کار، درست توی امتحانات. فردا هم البته امتحانی دارم به قول دوستان شخمی. کلی ازش مانده و دیگر سگ خورد. استاد زلف پریشان قدبلندی دارد که می گویند سر امتحان خیلی نایس است و اگر چیزی بلد نبودی جلویش خجالت نمیکشی اما اگر یکهو زد و کم بهت داد را نمیدانم. 

دلم گریه دارد. می دانم هم چرا. لیست بلندبالایی است از چیزهایی که سر جایشان نیستند و من نمیدانم زورم میرسد بگذارمشان سر جایشان یا نه. بدتر از آن فکر کردن بهش است. اینکه حوصله زور زدن ندارم دیگر. همین دقیقاً همین اشکم را بالا می آورد. از جایی زیر قفسه سینه، بالای معده ام، میرسد تا نزدیک گونه هام. به چشمهام نه ولی. 

من نمیدانم چرا به دنیا آمدم. مثل پرسش های بیخود فلسفی ام، که اصلاً معلوم نیست چرا چنان چیزی از اول به ذهن کسی رسیده است.



یه سالن مطالعه دیگه‌م. گفتم یه تنوعی بدم خوبه! قراره تفحصی بکنم در افعال مرکب فارسی! (نگارنده بادی نداشته  به غبغب نداشته‌ترش می‌اندازد و زود باده را آه می‌کند و از دماغ می دهد بیرون و آرزو می‌کند کاش راست راستکی می‌شد تفحصی آدمیزادی در این باب بکند)

حالا چون به نظرم کلاً باید چیز جالبی باشه شاید اومدم براتون نوشتم چیا خوندم و چه‌ کارا کردم. البته اگر به احساس غربتم تو این سالن مطالعه جدید غلبه کنم. 


-یا مگر روز نباشد شب تنهایی را*

*سعدی



هوا هنوز سرده و منم یاد گرفتم که قبول کنم که دیگه انتظار گرما نداشته باشم. البته نه مثل دفعه اولی که تو خوابگاه ۱۶ آذر رفتم حموم! برای اولین بار تو خوابگاه رفته بودم حموم و آب یخ بود. بدون اینکه هیچ فرضیه‌ دیگه‌ای به ذهنم برسه با خودم گفتم: ببین تو الان اومدی زندگی خوابگاهی و دانشجویی رو تجربه کنی قراره بعد از این‌ها با سختی‌های زندگی روبه‌رو بشی همینه که هست تو خوابگاه خبری از آب گرم نیست باید عادت کنی غر هم نزن مشکلات بزرگتری هستن که از این پس باید باهاشون دست‌و پنجه نرم کنی انتظار گرما نداشته باش»! و مثل یک قهرمان البته از نوع اوسکولش رفتم دوش گرفتم و کبود و لرزون اومدم بیرون و بعد فهمیدم تو زندانم مجبورت نمی‌کنن با آب سرد دوش بگیری چه برسه به خوابگاه. اما حالا فرق داره از اول آوریل هر روز هی به خودم می‌گم فردا دیگه هوا یه ذره گرم‌تر میشه‌ و هی فردا یه ذره سردتر می‌شه که گرم‌تر نمی‌شه. و بالاخره بعد از یک ماه و هشت روز به روش استقرا به این نتیجه رسیدم که دیگه بی‌خیال!

بازم غر دارم. دلمم درد می‌کنه. و یک ساعت و نیمه اومدم سالن مطالعه واسه همون برنامه پست قبلی و هیچ. الان فقط دلم می‌خواد می‌تونستم حرکت دنیای خارج از خودم رو متوقف کنم تو فیلما بهش میگن متوقف کردن زمان. ازونا که بقیه خشک میشن تو نمیشی! من اگر احتمالا بتونم یه بار این کارو کنم دیگه عمرا برگردونمش به حالت اولش. میرم می‌خوابم تا همیشه. 



ساعت دو بعدازظهر، نون هنوز شلوار مدرسه اش را عوض نکرده، پلو خورش کرفس را تندی خورده آمده دراز کشیده توی اتاق پرنور جلویی سرگذشت آخرین تزار روس را میخواند. 

مثل همیشه دو روح دارد یکی بیخودی ناآسوده و یکی دست نخورده و مطمئن. نون نمیداند میخواهد با زندگی اش چه کند اما مهم نیست. 

خودش را میسپارد به تیغ آفتابی که پنجره را می بُرد و تا مردمک چشم او تو می آید و به بوی کاغذ آن کتاب قطور و به سکوت خیلی موقتی خانه. 


. لابد ادامه دارد 


فقط این خل و چل بیست و کم ساله رو تو این افتضاح کم داشتم. رفته تقویمشو اورده نشونم میده  شنبه ده صبح نوشته نون رو دعوت کردم گفت نه. یکشنبه ظهر گفت نه. جمعه عصر گفت نه. نشونم داد گفت دست کم ده بار بهم نه گفتی. گفتم نه گفتم که همچین روزی نرسه. لیوان مشروب رو چپه کرد کف اتاق و بعدم دستمال توالتا رو به گند کشید، بغض کرد و نصف شب مزاحم یه زنه شد و کلیدای منو اشتباهی برد با خودش. 

منم دیگه تصمیم گرفتم کلا سیفون روابط اجتماعی رو بکشم که هیچ وقت هیچ چیز خوبی از توشون درنیومده برام. 

من تازه اینهمه محافظه کار بودم این شد. از آدما خسته ام. نه که بدم بیاد از کسی، ولی حوصله هیچکسو ندارم دیگه. 



یکی منو شیرفهم کنه چطور میشه یه فیلسوف بیاد بگه mental events play no causal roles ؟! نه اونو می‌فهم چی میگه نمی‌فهمم چطور آخه همچین چیزی میگه.


پی‌نوشت: اون مثال لوکوموتیو اون عامو هم هیچ کمکی نمی‌کنه. مشکل من اینه آخه چطور ممکنه یه فیلسوف همچین مثالی بزنه


میدونید دلم خوشه به چندتا وبلاگی که عادت کردم بهشون. یکیشو تند میخونم اما بد نمیخونم، یکیشو یه خط در میون میخونم اما به شکل غیرقابل توضیحی وفادارانه، یکیشو گاهی دوبار میخونم و هر دوبار بی حواس ، یکیشو میخونم بعد میگم من دیگه اینو نمیخونم اما باز میرم میخونم.  

تو دوره ای  از زندگیم هستم که به لمس دستای خودم به لمس دوتا دست خودم شک دارم، به تصویر و صدا که هیچ حتی به دردی که توی بدن خودم میپیچه مطمئن نیستم، چند خط نوشته شما (که البته که به خودتون شک دارم) مُسکن موقتی منه. بنویسیم لطفاً. 



حال هیچکس خوب نیست. 

حال من هیچ.

یونگ دروغ نمیگفت که مردم یک سرزمین ناخودآگاه مشترکی دارند. حال هیچکدوممون  خوب نیست فرقی نمیکنه کجا هستیم. هر تکه جایی درد میکنه. 

عادت ندارم به سخنرانی اجتماعی کردن. باورم رو ولی بلد بودم بگم همیشه. درد ما از خودبیزاری است. 



تو هیچ باور می‌کنی؟ 

مگر نه اینکه دست‌های حقیقت کوتاه است. مگر نه اینکه حقیقت مثل من زیر آب‌هاست و نفس نمی‌کشد. 

چه ساده‌لوح است آنکه می گوید ما به دنبال حقیقتیم. ما فقط دنبال آرامشیم. و گمان می‌بریم حقیقت آراممان می‌کند. 


تو هیچ باور می‌کنی که کسی کنار این در صادقانه بایستد و به بودن تو نگاه کند؟ 



امروز یک جونِ 2019، من تو بلوزی پر از گلهای صورتی که وسطشون نوشته شده "رویاپرداز" روبروی قبرستون کاتولیکی خیلی خوشگلی که از قضا چون شنبه است، شلوغم هست، منتظر اتوبوس نشستم. به شیش تا امتحانی فکر میکنم که تا بیست روز دیگه باید براشون آماده باشم و قلبم تند میشه. پیرزن خوش برخوردی میاد کنارم و میگه که پیر شده و باید بشینه و پیری و فلان. منم فقط لبخند میزنم چون نمیدونم وقتی یکی واقعاً پیره و به خودش میگه پیر چی باید بگم، اونم تو یه فرهنگ دیگه با یه زبون دیگه. خدایا شکرت که لبخند رو آفریدی وگرنه من تو هشتاد و سه درصد مواقع تو زندگیم نمیدونستم باید چه کار میکردم. امروز بالاخره گرمه. همون گرمی که نه ماهه منتظرشم. دخترا دامنای گل گلی کوتاه و بلند پوشیدن. فکر میکنم که این زندگی منه، همونی که هی فکر میکردم یعنی چه جوری میشه. 


یادمه وقتی کارشناسی قبول شدم یعنی از دبیرستان رفتم دانشگاه چندسال ننوشتم. اون  وقتا کمتر وبلاگ نویسی می‌کردم (گذشته از وبلاگ ترجمه ترانه‌های ایتالیایی که خیلی فعال بود) و حواسم به شعر و داستان بود. شعر و داستانم محدود شده بود به دو سه تا در سال. یهو به خودم اومدم دیدم جوهر قلمم به کلی خشکیده. بعد از لیسانس باز برگشتم به روال دبیرستان و اونجاها بود که فهمیدم من هرگز نخواهم ننوشت. 

از وبلاگ نوشتن خسته نشدم ولی یه جورایی شرم‌زده‌م میکنه. این روزا تنها چیزایی که می‌نویسم همینان. از اون حسا دارم که: انگار دیگه قرار نیست چیز خوبی بنویسم». با وبلاگ ننوشتن این موضوع حل نمی‌شه. با دانشگاه نرفتن ممکنه!

حتی زبان و ادبیات  رو (که به معنای واقعی کلمه منو به زندگی برگردوند)  انقدی که الان زبانشناسی رو دوست دارم، دوست نداشتم. دانشگاه نرفتن ممکن نیست! 

چاره چیز دیگه‌ایه.



تا من بخوام یاد بگیرم که آدما همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند، صدتا که هیچی سیصد تا کفن پوسوندم.

نمیخوام اینو باور کنم. انقد کله شقانه رمانتیکم که گه توش.

هر چقد میبینم و میخورم از این و اون باز میگم نچ اینجوری نیست. اینجوری نیست ذاتا، این ظاهرشه فقط. 

اما خودمم دارم همون طوری میشم، چیزی که مامانم بهم یاد نداد رو خودم دارم یاد میگیرم و زشت ترین و گه ترین چیزیه که دارم یاد میگیرم. 

پی نوشت: مامان من مث عمو تم عقیده داره همه خوبن مگه اینکه خلافش ثابت شه، اگرم خلافش ثابت شد بازم خوبن!

پی نوشت 2: عقیده مامانم در من این شکل پیشرفته رو به خودش گرفت که همه خوبن اگر خلافش ثابت شد بدون که لابد تو خوب نیستی که از خوب نبودن بقیه ناراحت میشی. 

پی نوشت 3: این نسل باید همینجا منقرض شه! 



یه رفیق دم‌دراز کرم رنگ خال خالی چشم درشت داشتم قبلنا اسمش هوشنگ بود. با یه جفت دست خوشگل با نیروی الکترواستاتیکی.تا اینکه یه روز سرد زمستونی برای همیشه رفت و منو جوری متاثر کرد که 

 اینجا هم از فراقش نوشتم. دیگه برنگشت و منم با دنیای مارمولک‌ها خدافظی کرده بودم. 

تا دیشب ساعت دو و نیم که از صدای خش خشی تو دووجبی کله‌م بیدار شدم. اسمش جووانیه. و متاسفانه هیچ به ظرافت هوشنگ خان نیست!

*Giovanni



تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

موسسه خیریه سگال

آخرین جستجو ها

پرسش مهر رئیس جمهور خوشبختی6 ثبت شرکت و برند چطوریه؟ ماهی سیاه کوچولو تکنولوژی برتر کینگ لرن مجله صنعتی اهنگ جدید فروشگاه بیستی Ocr